درباره نویسنده
مریم
برمی گردم تا گل نسترن بچینم!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دوست
  • چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
  • چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
  • چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
  • چقدر ساده میشود لبخند هدیه داد!
  • کودکم آینده را من امروز _با دستان خودم_ با تربیت تو میسازم!
  • هزینه طراحی بسیار کمتر از ضرر خرید بی برنامه است!
  • زندگی ادامه دارد...
  • به زبان بهراد
  • آموزش
  • وای از دلـــــم
  • اینجـــــــــــا...
  • پ.ن.پ
  • سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
  • سفره عقد
  • خوراک قاطر!
  • دلت را خانــه‌ی مــا کـن، مصفّـا کردنش با من
  • لبخند یا چشمک؟
  • بــال زدن پــروانــه
  • منفعت؟!
  • سودابه نامه!
  • گر تو بهتر می زنی بستان بزن
  • کمک خرج!
  • "این سگه پسره!"
  • طراحی باغ و پارک
  • کاش کمی با لیاقت تر بودی!
  • سلام
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
دوستان من
  • جوگیریات
  • من و هیچکس
  • اتیکت
  • افسانه‌هاي امروزي
  • توکای مقدس
  • جامعه و من
  • یادداشت های يك دختر ترشيده
  • مرحومه مغفوره
  • دانه های ریز حرف
  • Desingn Ideas
  • ریز نوشت
  • تلخ و شیرین
  • علیرضا شیرازی
  • امیر، محبوب دلها
  • پیچک
  • کودکان
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



مامان بهراد
دوست
نویسنده: مریم - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

با گرفتنsms های رنگ رنگ درباره دوستی، تصمیم به درد دل کردن با یک دوست گرفتم. به دوست مورد نظر زنگ زدم. بعد حال و احوال پرسی متوجه شدم که دوستم چندان سرحال نیست و از آزمایشگاه برمیگردد؛ نگرانیهایم را مضاعف کرد. گریه هایش در آخرین لحظات مکالمه مان ناراحت کننده تر از شرایط خودم بود؛ آینده بچه های سه ساله اش همیشه بزرگترین دغدغه فکریش بوده؛ وحالا فشار بیماری. یاد "فروزان" افتادم؛ وقتی فوت کرد "مبینا" فقط هجده ماه داشت. فروزان صمیمی ترین دوست از دوران نوجوانیم بود. سه سال ونیم قبل وقتی شماره اش را دیدم، با هیجان شروع به سلام و احوال پرسی کردم، پس از سکوتی کوتاه، صدای آنسوی خط با خونسردی خاصی گفت: "فروزان فوت کرده. بیا خونه مامانش!" بهراد توی بغلم بود و با دخترخاله ها دور هم بودیم. یادمه که فقط جیغ میزدم. یکی از دخترخاله ها بهراد رو از من گرفت؛ تا برسیم خونه مادرش هزار تا فکر از سرم گذشت؛ اول از همه به این فکر کردم که شاید شوخی بوده، یعنی تصادف کرده؟ شاید مشکلی برای کار شوهرش پیش اومد، ممکنه که کار شوهرش باشه... وقتی که فهمیدم قضیه هیچکدام از اینها نبوده؛ من ماندم و یک دنیا شرمساری... این همه با هم صحبت میکردیم_از راه دور_ هیچ وقت به ذهنم نرسید که بیشتر از حال خودش بپرسم. فکر میکردم که اگرچه از هم دوریم ولی هر کدام خوب و خوش_ بالا و پایین_ سرگرم زندگی هستیم. نفهمیدم که دلیل منفی بافیهایش که اواخر دچارش بود، بیماریش بود؛ من ماندم و یک دنیا شرمساری؛ فروزان_ صمیمیترین دوستم_ بر اثر سرطان فوت کرد؛ بدون آنکه متوجه شوم.

نظرات ()



 
نویسنده: مریم - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

نمیدونم چرا باید نوشته هام رو کم کنم تا بتونم ارسالشون کنم...درد دل دارم یه عالمه و این مشکل ارسال هم ناخواسته باعث فراموشی موقت اونها شده... کمک... نیاز مبرم به نظر مشاور، دوست یا سرد و گرم چشیده روزگار دارم.احساس پدری بابای بهراد بر سایر احساساتش غلبه کرده و دوباره دور و برمون میچرخه. ولی من نسبت به این موضوع با توجه به اتفاقاتی که افتاده، حس خوبی ندارم. بعد مدتها روی خوش به من نشون میده، که برای من جز احساس خطر کردن اون نسبت به نزدیک شدن به سررسید پرداخت مهریه، مفهوم دیگه ای نداره. میگه میخواد برام یه خونه جدید بخره... میخواد با من زندگی کنه_البته شرط و شروط هم گذاشته!_میگه عوض شده!...به قول یه دوست " انان که عوض شدنشان بعید است، عوضی شدنشان حتمیست" تا دیروز نه من رو میخواست نه بهراد رو... خوشمزه اینجاست که دوست دخترش امشب زنگ زده به من و...(میدونم حال منم خوش نیست که نشستم و به حرفای زنی گوش کردم که زندگیم رو از هم پاشید...) برام با صدای بغض آلود آرزوی خوشبختی کرده! فیلمنامه این سریالهای ابکی رو یعنی از روی زندگی من نوشتن؟

نظرات ()



 
نویسنده: مریم - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

اصلا انگار قسمت نیست شادیهایمان را با شما قسمت کنیم! بعد کلی نوشتن از اتفاقات خوش ایام غیبت با اصابت انگشت مبارک به نقطه ای نامعلوم از صفحه کل مطالب پرید. تا یادم نرفته بگم که دلم برای اینجا و همه دوستانی که چه به من سر میزدن و با نظر گذاشتن خوشحالم میکردن و چه دوستانی که من بهشون سر میزدم تنگ شده.

نظرات ()



 
نویسنده: مریم - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

سلام.راستش یه مدتیه که با گوشی تو دنیای مجازی میچرخم. سرعتش بدک نیست، ولی هر کاری میکنم نمیتونم پست جدید بذارم. اینارو هم محض امتحان مینویسم. 1-2-3 امتحان میکنیم.

نظرات ()



چقدر ساده میشود لبخند هدیه داد!
نویسنده: مریم - شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

  امروز به خاطر سرما با ماشین همراه پدرم برای آوردن بهراد رفتم. موقع حرکت برف هم شروع شد. تو چند ثانیه ای که پشت ترافیک بودیم، سربازی رو دیدم که کنار مامور راهنمایی مشغول انجام وظیفه بود و از شدت سرما دستاش رو هر چند وقت یکبار با بخار دهنش گرم میکرد. به پدرم گفتم: "کاش یه جفت دستکش بود که این بدیم." پدرم از کنار در ماشین دستکشهای خودش رو داد و گفت: "بده بهش." شیشه رو پایین کشیدم تا دستکشها رو بهش بدم، دادم به ماموره که نزدیکتر به ماشین بود. وقتی فهمید چیه خیلی خوشحال شد. موقع برگشتن دیدیمش که با لبخند کارش رو ادامه میده. حالا فکر کنم اون هم از بارش برف مثل بقیه عابرین پیاده میتونه لذت میبره. 

نظرات ()



کودکم آینده را من امروز _با دستان خودم_ با تربیت تو میسازم!
نویسنده: مریم - پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠

  طبق قراری که با بهراد دارم هر پنجشنبه برای خرید یک وسیله مورد علاقه اش که البته بهای آن متناسب با بودجه مان باشد، میرویم. خدا را شکر که مشکل زیادی بابت خرید کردن در روزهای غیر آن نداریم و کاملا منطقی در زمانیکه چیزی چشمش را گرفته اعلام میکند که "اگه مامانم اجازه بده پنجشنبه دیگه اونو میخریم!" و به خیری خوشی به خانه برمیگردیم. بعد از آن سوالاتی نظیر "امروز چن شنبش؟" و "کی پن شنبه میاد؟" مدام تکرار میشود.

  قسمت بد این قرار آن است که به محض رسیدن به اولین مغازه _خوار و بار فروشی تا نوشت افزار فروشی ..._ بهراد دست و پایش را گم میکند و نمیداند که کدام وسیله را انتخاب کند. اوایل قرارمان اصرار میکرد تا برایش چندین وسیله بگیرم، اما زمانی که متوجه شد که فقط برای خرید یک وسیله، حق انتخاب میتواند داشته باشد، انتخاب کردن از میان یک عالمه وسیله وسوسه کننده برایش سخت شد و برای فروشنده محترم هم جالب و گاها اعصاب خردکن. سوپر مارکتهای بزرگ بهترین مکان برای ادامه قرارگذاشتنهایمان تشخیص داده شدند، از این لحاظ که سر و صدای ناشی از ذوق و یا منت کشی های بهراد برای خرید یک وسیله نامناسب روی اعصاب فروشنده نیست.

  امروز بعد از ظهر شال کلاه کردیم و رفتیم برای خرید، تا همچنان خوش قول باقی بمانم.وقتی وارد فروشگاه شدیم،بهراد جلوی قفسه سی دی ها ایستاد. انتخابهایش که یکی یکی رد میشد، صدایش هم رفته رفته اوج میگرفت "تو چون دختری مرد آهنی و بتمن و مرد عنکبوتی اینا رو دوس نداری." "میشه بن تن بردارم؟" "زیبای خفته که دخترانس...، میخوای دخترانه بردارم؟" "خواهش میکنم قبول کن." با شنیدن جمله آخر کوتاه آمدم. راستش اصلا از این کارتون های جدید خوشم نمی آید و دوست ندارم که بهراد به تماشای داستانهایی با تم دخترانه یا اشاعه دهنده خشونت و یا پر از حرفای زشت و رکیک بنشیند. جالب اینجاست که همه سی دی های عرضه شده در فروشگاه با تایید و نظارت وزارت ارشاد روانه بازار شده اند. آیا واقعا بر دوبله و پخش این سی دی های کارتونی که پر از حرفها و رفتارهای ناهنجار هستند و هیچ بار آموزشی ندارند _اصلا نخواستم آموزشی باشد، صرفا جهت سرگرمی باشد ولی مثبت باشد، مثبت هم نشد اشکالی ندارد، دیگر این قدر منفی نباشد_ نظارت میشود؟ تقریبا بیشتر سی دی های موجود در بازار آثار ضعیف و از رده خارج آمریکایی و زاپنی هستند که جز وقت کشی و اشاعه فرهنگ خشونت و فساد کلامی هیچ نتیجه ای برای نسل جدید که به زودی قدرت چرخاندن سکان آینده مملت را به دست میگیرند، نخواهند داشت. شما میتوانید قاضی بهتری باشید، با یک کودک در تماشای این سری از کارتون ها همراه باشید و کمی به آینده خودتان و آن کودک و جامعه بیاندیشید. فاجعه فاصله زیادی با ما ندارد...

  در آخر بهراد با سی دی جدیدی از بن تن که سرشار از تخیلات منفیست به خانه برگشت و مامان بهراد تصمیم گرفت تا از این به بعد به کار نظارتی خود وسعت ببخشد و با اجرای برنامه ای جدید تماشای برنامه های اینچنینی را به دست فراموشی بسپارد...فقط باید همت کنیم... 

 

نظرات ()



هزینه طراحی بسیار کمتر از ضرر خرید بی برنامه است!
نویسنده: مریم - دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

  یکی از دوستان تماس گرفته بود و میخواست اطلاعاتی در مورد سوزنی برگها و قیمتشان کسب کند، گفتم که در مورد قیمتشان در جریان نیستم ولی میتوانم برایش پرس و جو کنم. ضمن صحبتمان گفت که برای کسی که هتلی در دست ساخت دارد و میخواهد زودتر به بهره برداری برساندش میخواهد. برایش شرح دادم که اگر بدون در نظر گرفتن شرایط اقلیمی و عدم آشنایی با اصول اولیه طراحی اقدام به خرید درخت و گل و گیاه کند، در آینده ای نه چندان دور پشیمان خواهد شد و چه بسا که شاید متحمل هزینه هایی اضافه شود. چند بار آمدم بگم، اصلا بده مجانی طراحی میکنم براش، مگه طراحی چقدر هزینه داره؟ نگفتم. اما فکر کنم باید میگفتم بده طراحی کنم، اگه راضی بودی حساب کن. 

  ولی واقعا چند بار در زندگی آمدیم مثلا صرفه جویی کنیم و بدتر متضرر شدیم؟... خدا میداند.

. 

بعد نوشت: این تصویریست از باغ  Butchart در ونکوور.

نظرات ()



زندگی ادامه دارد...
نویسنده: مریم - سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠

  سلامی دوباره...نه که فکر کنین بیخیال نوشتن و وبلاگم شده باشم، بلکه تقریبا هر روز نوشتم. هر روز نوشتم ولی یا آنها آنطوری که مد نظرم بود به پایان نرسیدند و یا بهراد در میانه نوشتن به توجه من نیاز داشت و یا آنکه سرعت اینترنتم جوابگوی ادامه کار نشد. و گهگاه با پیامهای خصوصی دوستان به زندگی دلگرمتر شدم. در جریان زندگی آنچنان مشغول دویدن هستم که گاه با ایستادن و نگاه کردن به پشت سر دچار بهت میشوم. حال با بازنگری به اتفات چند روز اخیر و تحلیل برخی از آنها میخواهم یه جمع بندی ساده از روزهای رفته کنم و برای فرادهای نیامده برنامه ریزی کنم و در حال زندگی کنم.

 

  چند هفته پیش باید پرونده کلاسهایی را که میرفتم را میبستم، اول از همه امتحان 3D که به خنده دارترین شکل ممکنه با افشا کردن جواب سوالات توسط مربی برگزار شد، گرچه جواب سوالات با توجه به معنی لغوی دستورات برنامه, مشخص بود. در نهایت نمره بر اساس حضور و غیاب داده شد و بماند که اثربخشی آموزشی این کلاس خیلی پایین تر از حد مطلوب بود.

 

  و بعد امتحان کشت بافت که سازمان فنی وحرفه ای برگزارکننده آن بود و بماند که کلیه نمونه های کشت شده بنا به پیش بینی های خودم کپک زدند و مربیان محترم رابه مرحله سرافکندگی رساندند. روز امتحان بیرون سالن بچه ها با استرس مشغول خواندن و مبادله اطلاعات بودند که یکی به من نزدیک شد و گفت: "خوش به حالت، تو چقدر آرومی!" برای آرامتر شدنش از حالم گفتم: "این امتحان نه گذشته من رو تغییر میده و نه در سرنوشت و آینده من تاثیر داره!" در ثانی نظام مهندسی فقط با گذراندن دوره یه گواهی بهت میده، که خوش به حال عاشقان مدرک و گواهی و دیپلم و ...

 

  بعد سربلندی! در امتحانات، میرسم به جمع کردن زندگی از دست رفته: یه نامه از دادگستری آمده بود با عنوان "عدم توانایی پرداخت مهریه و تقاضای تقسیط" .اگرچه برایم غیر منتظره نبود چنین اتفاقی، ولی چیزی که باعث حیرتم شد، امضای شاهدانی بود که "عسرت و تنگدستی آقا" را حاضر بودند در "هر محکمه ای شهادت" دهند...:

 شماره یک- خان دایی که اگر شیره و تریاک برسد و یکی از لباسهای آقا تنش بشود خواهد آمد.

  شماره دو- پسر دایی جان که اگر تا زمان برگزاری محکمه بر اثر سوئ استفاده مواد و یا کراک جان در بدن داشته باشد و لباس آقا را بزور کش و طناب در تنش نگه دارند، خواهد آمد.

 شماره سه- خواهرزاده ایشان که دو بار از دیار باقی به زور تیم پزشکی بازگشته، اگر شیطان بار دیگر سم و قرص برنج را زیر پایش نیندازد و اگر وسوسه مواد بگذارد، خواهد آمد.  

 شماره چهار-داماد بزرگه، که خود الگوی بزرگ برادرزن در نحوه رفتار است، به یاری خدا از منزل اخراج نشود و آواره و منت کش و دست به دامان فامیل نشود و همچنان بیمه ایشان توسط آقا پرداخت شود و در ضمن قبل شروع محکمه توسط مادرزن با داس و تبر ریزریز نشود خواهد آمد.

 شماره پنج- داماد وسطی، بیمه و خرجی ایشان که پرداخت شود و بخت همراهش شود و آن روز قمار نداشته باشد، حتما خواهد آمد.

 شماره شش- منشی شرکت که نمیشناسمش و نمیدانم که تا آنروز در شرکت باقی خواهد ماند یا نه، شاید بیاید!

  راستش با دیدن این نامه برای بار اول بعد شش-هفت ماه برایش زنگ زدم. دست خودم نبود، از طرفی خنده ام گرفته بود بابت بدبختی های آقا، که یک آدم درست و حسابی در لشگرش نبود و تمام افراد همانهایی بودند که یک عمر از وجودشان نالیده بود و از طرف دیگر خنده ام گرفته بود از سپری کردن عمر و گذشتن از آرزوهایم به خاطر مردی که حاضر نبود حتی ذره ای از دارایی هایش را از دست دهد. زنگ زدم و فقط خندیدم. چند روزی بود که احساس پدر بودنش گل کرده بود و مدام سراغ بهراد را میگرفت و میگفت اشتباه زیاد کرده و انرژی اصلاح شدن ندارد و فقط میخواهد روزگذران زندگی کند و به بچه اش سخت نگذرد و از این حرفها... تا گوشی را بر داشت به امید آنکه از خیر حق و حقوقم گذشته ام و گوش به فرمان اویم با خوشحالی گفت: "بی پولی خوش میگذره؟" با خنده پرسیدم: "اون زمان که به تو بله گفتم پول داشتی؟" گفت: "زحمت کشیدم. فکر کردی همش رو تو دادی؟" گفتم: " هیچوقت منکر زحمت کشیدنت نشدم، زنگ زدم تا یه سوال ازت بپرسم." گفت: "بپرس." پرسیدم: "اگه سر میدون می ایستادی، فکر نمیکنی که آدمهای درست و درمانتری برای شهادت دادن پیدا میکردی؟" ...و جواب من قهـقهـه بود...

و زندگی ادامه دارد...

برای نوشتن مطلب بیشتری دارم، ولی باید آماده شوم برای آوردن بهراد از مهد...برمیگردم... 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »