با گرفتنsms های رنگ رنگ درباره دوستی، تصمیم به درد دل کردن با یک دوست گرفتم. به دوست مورد نظر زنگ زدم. بعد حال و احوال پرسی متوجه شدم که دوستم چندان سرحال نیست و از آزمایشگاه برمیگردد؛ نگرانیهایم را مضاعف کرد. گریه هایش در آخرین لحظات مکالمه مان ناراحت کننده تر از شرایط خودم بود؛ آینده بچه های سه ساله اش همیشه بزرگترین دغدغه فکریش بوده؛ وحالا فشار بیماری. یاد "فروزان" افتادم؛ وقتی فوت کرد "مبینا" فقط هجده ماه داشت. فروزان صمیمی ترین دوست از دوران نوجوانیم بود. سه سال ونیم قبل وقتی شماره اش را دیدم، با هیجان شروع به سلام و احوال پرسی کردم، پس از سکوتی کوتاه، صدای آنسوی خط با خونسردی خاصی گفت: "فروزان فوت کرده. بیا خونه مامانش!" بهراد توی بغلم بود و با دخترخاله ها دور هم بودیم. یادمه که فقط جیغ میزدم. یکی از دخترخاله ها بهراد رو از من گرفت؛ تا برسیم خونه مادرش هزار تا فکر از سرم گذشت؛ اول از همه به این فکر کردم که شاید شوخی بوده، یعنی تصادف کرده؟ شاید مشکلی برای کار شوهرش پیش اومد، ممکنه که کار شوهرش باشه... وقتی که فهمیدم قضیه هیچکدام از اینها نبوده؛ من ماندم و یک دنیا شرمساری... این همه با هم صحبت میکردیم_از راه دور_ هیچ وقت به ذهنم نرسید که بیشتر از حال خودش بپرسم. فکر میکردم که اگرچه از هم دوریم ولی هر کدام خوب و خوش_ بالا و پایین_ سرگرم زندگی هستیم. نفهمیدم که دلیل منفی بافیهایش که اواخر دچارش بود، بیماریش بود؛ من ماندم و یک دنیا شرمساری؛ فروزان_ صمیمیترین دوستم_ بر اثر سرطان فوت کرد؛ بدون آنکه متوجه شوم.