﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>مامان بهراد</title>
    <description>manvapesaram's description</description>
    <link>http://manvapesaram.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مریم</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 12 Apr 2012 20:56:50 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>برمیگردم تا گل نسترن بچینم!</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام. هرچه صبر کردم " ADSL"ام درست نشد، بنابراین دوباره با همان روش قبلی به دنیای بزرگ مجازی سر میزنم، هرچند به سختی... دوباره "برمیگردم تا گل نسترن بچینم!".&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manvapesaram.persianblog.ir/post/41</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://manvapesaram.persianblog.ir/comments/511642/9262423/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-511642.post-9262423</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Apr 2012 20:56:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کلید</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز بعد از شش ماه بالاخره به خانه ای که به جبر ترکش کرده بودم، قدم گذاشتم. راستش جای قدم گذاشتن نبود، باید جای پا پیدا میکردم از انبوه لباس و ملحفه و بطری خالی آب معدنی، روکش خالی دارو، نان خشک، ... مردی که برای هر چیزی وسواس داشت در میان تلی از زباله و کثافت زندگی میکند. معلوم نیست که موقع خروج از خانه چطور آماده میشود... حال بدی داشتم... هفته قبل کلید در خانه را که ششماه قبل عوض کرده بود گرفتم و تا امروز برای رفتن به آنجا با خودم کلنجار رفتم... کاش نمیرفتم... در کمدها باز بود. کشو و کابینت ها شکسته بود... به پسرم قول داده بودم که اسباب بازیهایش را برایش می آورم، زیر انبوهی از وسایل یادم نمی آمد که چه وسیله ای را کجا میگذاشتم...بعد برداشتن چند اسباب بازی، به سراغ وسایل خودم رفتم... کاش وسوسه نمیشدم که به آنها نگاهی بیاندازم... کسی لباسهایم را به تن کرده بود، عطرها به ته رسیده بودند و لوازم آرایشی جلوی آینه ناپدید شده بودند... یعنی... در این خانه هم... کشوی مدارک را باز کردم تا دفترچه بیمه و کارت واکسن بهراد را بردارم که چیزهایی دیدم... اشتباه کردم نباید میرفتم... روزم خراب شد... به خانه پدرم برگشتم. چند ساعت بعد اس ام اس داده: "لااقل خونه رو یه کم تمیز میکردی." سعی کردم خونسرد باشم، با این حال زنگ زدم و گفتم: "به نظرت من کیم؟" گفت: "صاحب خونه!" نگفتم: "روزی که با لگد من رو با یه بچه خواب آلود و وحشتزده از اون خونه بیرون کردی هم من رو یه کلفت بیشتر نمیدیدی..." گفتم: "کاش کلید رو نداده بودی..." گفت: "میخوام یه آشپز استخدام کنم!" نگفتم: "از تو، خودم، زندگی، اون خونه و هر چی که تو رو یادم میاره، متنفرم!" گفتم: "میدونی چی دیدم؟" گفت: "گشنمه!" نگفتم: "خیلی بدبختی!" گفتم: "نهار چی داری؟" گفت: "سیب زمینی و تخم مرغ آب پز" نگفته ها گلویم را به درد آوردند و شنیده ها دلم را. "به راستی چرا به دنبالم میایی؟" سوال بیجواب مانده ایست که آشفته ام میکند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manvapesaram.persianblog.ir/post/40</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://manvapesaram.persianblog.ir/comments/511642/9094378/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-511642.post-9094378</guid>
      <pubDate>Sat, 10 Mar 2012 21:17:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نوستالوژی انتخابات</title>
      <description>&lt;p&gt;هر وقت اسم انتخابات میاد، یاد اولین باری میفتم که مجاز به شرکت در انتخابات شدم. فکر کنم اون سال، سن رای دهنده رو پایین تر از سالهای قبل در نظر گرفته بودند و... من و دوستانم که احساس میکردیم دیگه بزرگ شدیم و تصمیمگیری ما خیلی مهمه، از مدرسه تا خونه پیاده میومدیم و به عکس کاندید شدگان و بیوگرافی و عملکرد و خلاصه هر چیزی که زیر پوسترهای تبلیغاتیشون نوشته بودن توجه میکردیم. با هم بحث میکردیم که کدوم یکی لیاقت داره که بره مجلس... هر کدام از ما بنا به نظر و احساسات کودکانه ای که داشتیم 4 فرد اصلح خود را _ از میان چندین و چند انتخاب یک شکل و یکدست که تفاوت چندانی با هم نداشتند _ با شور و شوق انتخاب کردیم... کاندید اول من: بر اساس ظاهر با بقیه یک فرق کلی داشت; او سر و صورتی اصلاح شده و تمیز داشت، تازه خلبان هم بود! کاندید دوم من: یک خانم بود، همین! کاندید سوم من: اسم خوبی داشت..."خوشحال"! و اما کاندید آخر من: اسم همانی را در برگ رای نوشتم که سالهای سال بود در مجلس نشسته بود و هر چند وقت یکبار سمت دهن پر کنی میگرفت. منتظر نتیجه ماندیم و ... کاندید اول من: 14 رای بیشتر نداشت، یعنی بنده خدا فقط 12 تا دوست و فامیل داشت؟! کاندید دوم و سوم من هم بخت و اقبال زیادی نداشتند و مجبور شدند از امکاناتی که به نمایندگان مجلس میدادند صرف نظر کنند. و اما کاندید آخر من: صندلی خودش بود، اصلا مجلس خانه دومش بود... و اینگونه بود که بین دوستان سربلند شدیم که لااقل یکی از کاندیدهایمان به مجلس رفت. و باز به همین مناسبت سرمان را بین اعضای خانواده بلند کردیم و بیصدا اعلام کردیم که دیگر بزرگ شده ایم، ولی باز شما جای ما میتوانید تصمیم بگیرید... و تقدیر من برآن شد تا خانواده و دیگر بزرگان تا اینجای زندگی برایم تصمیم بگیرند و با "بله" من چنان و چنین کنند که خود دانند. ولی بالاخره یک روز به معنا بزرگ خواهم شد و...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manvapesaram.persianblog.ir/post/39</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://manvapesaram.persianblog.ir/comments/511642/9042930/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-511642.post-9042930</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Mar 2012 07:36:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این &amp;quot;ر دفعه&amp;quot; رو ببخشم؟</title>
      <description>&lt;p&gt;پنجشنبه موقع نهار خوردن متوجه شدم که یکرف بینی بهراد ورم داره. تا دست به صورتش کشیدم تا بفهمم قضیه چیه، گفت: "امروز تو کلاس خوردم به دیوار، روی سرم یخ گذاشتن!" موهای روی پیشونیش رو بالا زدم و دیدم; ورم بینی در مقابل ورم و کبودی پیشانی چیزی نیست. پرسیدم: "خیلی درد گرفت، گریه هم کردی؟" گفت: "نه، زود خوب شد!" میدونستم که دروغ میگه و همچنین متوجه هستم که این اتفاق در حضور و نظارت خودم هم امکان داره که پیش بیاد; بنابراین دیگه حرفی نزدم، فقط ناراحت شدم از اینکه موقع تحویل دادن بچه به من مربی یا مدیر چیزی از این اتفاق نگفتند. روز شنبه ناراحتی خودم رو به مدیر اعلام کردم و با معذرت خواهیش مواجه شدم. شنبه بعدازظهر موقع مسواک زدن بهراد، اومدم صورتش رو پاک کنم، یه لکه قهوه ای محو رو هر کاری کردم با آب و شامپو پاک نشد، تو نور بیشتر متوجه شدم که اون اثر یه کبودی تازه هست که انگار با برخورد یه چیزی مثل مداد به وجود اومده. هرچی از بهراد پرسیدم چی شده نگفت. یکشنبه صبح به مربی اطلاع دادم که "لطفا بیشتر مراقب بچه ها باشید!" جواب، معذرت خواهی و چشم، حتما بود. یکشنبه بعد حمام دادن و موقع پاک کردن گوش بهراد، متوجه اثر قرمزی درکنار لاله گوش که در اثر کشیدگی به وجود میاد، شدم. از هر راهی که میشد از بهراد حرف بکشم استفاده کردم و بعد ساعتها پرسش و داستان و بازی و قهر و تهدید متوجه شدم که کار یکی از بچه هاست. دوشنبه صبح به مدیر و مربی تذکر دادم و گفتم: "بیشتر مراقب باشید و وقتی اتفاقی میفته لطفا به اولیا بگین." جواب همان چشم گفتن و معذرت خواهی بود. دیروز ظهر وقتی بهراد رو تحویل میگرفتم تو صورتش متوجه قرمزی که در اثر کشیدن لپش بود، شدم. دیگه صبرم رو از دست دادم، جلوی مربی از بهراد پرسیدم: "کار کیه، کی لپت رو محکم کشیده؟" و اون هم مثل همیشه از جواب دادن طفره رفت; رو به مربی گفتم: "اگه نمیتونید از بچه مراقبت کنید، مساله ای نیست، بگید!" و به بهراد هم گفتم تا زمانی که نگه کار کیه حق رفتن به مهدکودک رو نداره! تصمیم گرفتم مهدش رو عوض کنم. دیشب بالاخره گفت کار کی بوده. کلی هم خواهش کرده که بگذارم باز هم همون مهد بره و قول داده از اون بچه دردسرساز فاصله بگیره..."این دفعه آخره، ببخش... فقط این ر دفعه..." و باز در مقابل "زبان بهراد" از تصمیمم منصرف شدم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manvapesaram.persianblog.ir/post/38</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://manvapesaram.persianblog.ir/comments/511642/9021160/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-511642.post-9021160</guid>
      <pubDate>Wed, 29 Feb 2012 11:09:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یه سوال...</title>
      <description>&lt;p&gt;دیشب یکی از دوستان یه سوال مطرح کرد: "فکر کنید که دو نفر در جایی با هم زندگی میکنن. یکی تمیز و دیگری کثیفه. کدامیکی به حمام میره؟" شما هم جواب بدید... من میگم نه، اون یکی! به این سوال هر جوابی که بدید، هم میتونه درست و هم میتونه غلط باشه! به راستی چند بار در زندگی در مقابل همچنین مساله ای قرار گرفتید؟ اصلا با آدمی مواجه شدید که نمیدونستید باید چه حرکت و چه جوابی در مقابل کارهاش انجام بدید؟ من در این شرایط زندگی کردم; فقط میتونم بگم که خیلی سخته، خیلی سخت. البته اینم باید بگم که طراح سوالاتی از این دست_در زندگی_ آدمهای باهوشی هستند و کنار اومدن با آدمهای باهوش کج اندیش خیلی سخته!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manvapesaram.persianblog.ir/post/37</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://manvapesaram.persianblog.ir/comments/511642/8988906/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-511642.post-8988906</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Feb 2012 04:56:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دوست</title>
      <description>&lt;p&gt;با گرفتنsms های رنگ رنگ درباره دوستی، تصمیم به درد دل کردن با یک دوست گرفتم. به دوست مورد نظر زنگ زدم. بعد حال و احوال پرسی متوجه شدم که دوستم چندان سرحال نیست و از آزمایشگاه برمیگردد؛ نگرانیهایم را مضاعف کرد. گریه هایش در آخرین لحظات مکالمه مان ناراحت کننده تر از شرایط خودم بود؛ آینده بچه های سه ساله اش همیشه بزرگترین دغدغه فکریش بوده؛ وحالا فشار بیماری. یاد "فروزان" افتادم؛ وقتی فوت کرد "مبینا" فقط هجده ماه داشت. فروزان صمیمی ترین دوست از دوران نوجوانیم بود. سه سال ونیم قبل وقتی شماره اش را دیدم، با هیجان شروع به سلام و احوال پرسی کردم، پس از سکوتی کوتاه، صدای آنسوی خط با خونسردی خاصی گفت: "فروزان فوت کرده. بیا خونه مامانش!" بهراد توی بغلم بود و با دخترخاله ها دور هم بودیم. یادمه که فقط جیغ میزدم. یکی از دخترخاله ها بهراد رو از من گرفت؛ تا برسیم خونه مادرش هزار تا فکر از سرم گذشت؛ اول از همه به این فکر کردم که شاید شوخی بوده، یعنی تصادف کرده؟ شاید مشکلی برای کار شوهرش پیش اومد، ممکنه که کار شوهرش باشه... وقتی که فهمیدم قضیه هیچکدام از اینها نبوده؛ من ماندم و یک دنیا شرمساری... این همه با هم صحبت میکردیم_از راه دور_ هیچ وقت به ذهنم نرسید که بیشتر از حال خودش بپرسم. فکر میکردم که اگرچه از هم دوریم ولی هر کدام خوب و خوش_ بالا و پایین_ سرگرم زندگی هستیم. نفهمیدم که دلیل منفی بافیهایش که اواخر دچارش بود، بیماریش بود؛ من ماندم و یک دنیا شرمساری؛ فروزان_ صمیمیترین دوستم_ بر اثر سرطان فوت کرد؛ بدون آنکه متوجه شوم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manvapesaram.persianblog.ir/post/35</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://manvapesaram.persianblog.ir/comments/511642/8928578/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-511642.post-8928578</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 13:39:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;نمیدونم چرا باید نوشته هام رو کم کنم تا بتونم ارسالشون کنم...درد دل دارم یه عالمه و این مشکل ارسال هم ناخواسته باعث فراموشی موقت اونها شده... کمک... نیاز مبرم به نظر مشاور، دوست یا سرد و گرم چشیده روزگار دارم.احساس پدری بابای بهراد بر سایر احساساتش غلبه کرده و دوباره دور و برمون میچرخه. ولی من نسبت به این موضوع با توجه به اتفاقاتی که افتاده، حس خوبی ندارم. بعد مدتها روی خوش به من نشون میده، که برای من جز احساس خطر کردن اون نسبت به نزدیک شدن به سررسید پرداخت مهریه، مفهوم دیگه ای نداره. میگه میخواد برام یه خونه جدید بخره... میخواد با من زندگی کنه_البته شرط و شروط هم گذاشته!_میگه عوض شده!...به قول یه دوست " انان که عوض شدنشان بعید است، عوضی شدنشان حتمیست" تا دیروز نه من رو میخواست نه بهراد رو... خوشمزه اینجاست که دوست دخترش امشب زنگ زده به من و...(میدونم حال منم خوش نیست که نشستم و به حرفای زنی گوش کردم که زندگیم رو از هم پاشید...) برام با صدای بغض آلود آرزوی خوشبختی کرده! فیلمنامه این سریالهای ابکی رو یعنی از روی زندگی من نوشتن؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manvapesaram.persianblog.ir/post/34</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://manvapesaram.persianblog.ir/comments/511642/8925590/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-511642.post-8925590</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 00:36:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;اصلا انگار قسمت نیست شادیهایمان را با شما قسمت کنیم! بعد کلی نوشتن از اتفاقات خوش ایام غیبت با اصابت انگشت مبارک به نقطه ای نامعلوم از صفحه کل مطالب پرید. تا یادم نرفته بگم که دلم برای اینجا و همه دوستانی که چه به من سر میزدن و با نظر گذاشتن خوشحالم میکردن و چه دوستانی که من بهشون سر میزدم تنگ شده.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manvapesaram.persianblog.ir/post/33</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://manvapesaram.persianblog.ir/comments/511642/8925553/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-511642.post-8925553</guid>
      <pubDate>Tue, 14 Feb 2012 23:59:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام.راستش یه مدتیه که با گوشی تو دنیای مجازی میچرخم. سرعتش بدک نیست، ولی هر کاری میکنم نمیتونم پست جدید بذارم. اینارو هم محض امتحان مینویسم. 1-2-3 امتحان میکنیم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manvapesaram.persianblog.ir/post/32</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://manvapesaram.persianblog.ir/comments/511642/8925425/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-511642.post-8925425</guid>
      <pubDate>Tue, 14 Feb 2012 22:43:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چقدر ساده میشود لبخند هدیه داد!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp; امروز به خاطر سرما با ماشین همراه پدرم&amp;nbsp;برای آوردن بهراد رفتم. موقع حرکت برف هم&amp;nbsp;شروع شد. تو چند ثانیه ای که&amp;nbsp;پشت ترافیک بودیم، سربازی رو دیدم که کنار مامور راهنمایی مشغول انجام وظیفه بود و از شدت سرما دستاش رو هر چند وقت یکبار با بخار دهنش گرم میکرد. به پدرم گفتم: "کاش یه جفت دستکش بود که این بدیم." پدرم از کنار در ماشین دستکشهای خودش رو داد و گفت: "بده بهش." شیشه رو پایین کشیدم تا دستکشها رو بهش بدم،&amp;nbsp;دادم به ماموره که نزدیکتر به ماشین بود. وقتی فهمید چیه خیلی خوشحال شد. موقع برگشتن دیدیمش که با لبخند کارش رو&amp;nbsp;ادامه میده. حالا فکر کنم اون هم از بارش برف مثل بقیه عابرین پیاده&amp;nbsp;میتونه لذت میبره.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img style="vertical-align: text-bottom;" src="http://images.persianblog.ir/507688_2GLDvcOs.jpg" alt="" width="559" height="469" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://manvapesaram.persianblog.ir/post/31</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://manvapesaram.persianblog.ir/comments/511642/8810614/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-511642.post-8810614</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Jan 2012 10:38:17 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
